ثمین و نی نی عمه
عزیزای من،بالاخره بعد از چندین سال انتظار نی نی عمه به دنیای ما وارد شد.
٥شنبه شب رسیدیم شیراز.خونه ی مامان جون طیبه به خاطر به دنیا اومدن نی نی حسابی شلوغ شده بود.4 تا از خاله های بابارضا و عمه ی امیرعلی کوچولو و پسر خاله ها و دختر خاله ها.این دو سه روز حسابی خوش گذشت.ثنا خانومی که حسابی با دوستاش علی و فرزاد و علیرضا و مهدیه سرگرم بود.البته بیشترش رو پیش عمه بود تا اگه کاری داشت کمک کنه.ثمین هم که اصلا غریبی نکرد و برا خودش میچرخید..gif)
ثمین کوچولومون داره حرف میزنه.یعنی عین طوطی شده.تو ماشین به ثنا گفت:ننا و ثنای مهربونم کلی ذوق کرد و میگفت بله و ثمین هم هی تکرار میکرد. خونه ی مامان جون اینا به کوچیکترها میگفت دادائی یعنی داداشی .همون شب که رسیدیم ساعت رو نشونم داد و گفت تیک تاک.عمه و عمو رو هم خیلی خوشگل گفت.امام و آئینه و تاب تاب . هر وقت نماز میخونیم یا صدای قران و اذان رو میشنوه فوری دو تا دستاش رو روی گوشهاش میزاره و میگه اهبَ یعنی اکبر. روز بعد وقتی بابارضا داشت بهش غذا میداد ،تشنه شده بودی و گفتی آب.حالا دیگه فهمیدی که وقتی تشنه هستی باید بگی آب خوشگل مامانی.
روز جمعه بعداز ظهر رفتیم پارک کوهپایه.وشما دوتا همراه بابارضا و بقیه از پله ها بالا رفتید تا گهواره ی دید و از اونجا تمام شهر رو تماشا کردین.بعدش همه با هم رفتیم بازار .خاله ها شنبه صبح به سمت دزفول حرکت کردن و ما هم غروب راه افتادیم.جاده به خاطر این دو روز تعطیلی حسابی شلوغ بود.


این لباس تبرک ضریح امام حسینه.چون بار اول سونو گفتن دختره برای عمه سوغات اورده بودن و حالا عمه دادن برای ثمین گلی:


ثمین در حال نگاه کردن به نی نی.


بعدا نوشت :امروز که بابا بهت گفت بگو کتاب و چند بار کتابت رو نشونت داد و تکرار کرد،شما هم گفتی اِتاااب واز ذوق کردن ما متوجه شدی که باید دوباره و دوباره بگی.عزیز دلم.راستی شیراز که بودیم همینطور که ایستاده بودی یه قدم برداشتی بدون کمک و زود ترسیدی و نشستی.تا حالا چندین بار خودت از تخت ما پائین اومدی.عقب عقبی میای تا لبه و بعد آویزون میشی و از این موفقیت خیلی خوشحالی.قربونت بشم من.
بعدا نوشت:یه چیزی رو میندازی و میگی اوتااااد یعنی افتاد.مخصوصا وقتی روی تخت هستیم هر چیزی دم دست باشه رو پرت موکونی پائین و میگی اوتااااد.بیا رو هم میگی هم با دست انجام میدی.



ثمین و نی نی عمه
